گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

و مامان حادثه آفرید

سلام و بازم سلام به دوستای گلم ووووووووووووووووووووووو  مامان حادثه آفرید ........... خدای من !!!!! بازم به ما لطف کردی و معجزه را به ما ( یه بار علی ته چاه ، یه بار وسط کویر طبس و این بار ...) نشان دادی . شب جمعه ساعتای 12 بود که نمی دونم کی انداخت تو سر من ، که عمه مهری را دعوت کنم بریم سفره خونه . خدمت همشهری های گلم میگم ، رفتیم بند امیرشاه . اولش سفره خونه های بالا رفتیم و دوری زدیم بعدش پایین و اومدیم به جاده اصلی که رسیدیم ، مسیر خیلی تاریک بود و جاده دیده نمی شد . خدا چشمتون روز بد نبینه .... رفتیم تو دره .... ماشین خودش می رفت . یه لحظه فکر کردم ماشین داره میره رو سقف ... صدای یاحسین و یا فاطمه زهرای مهری خانوم پیچیده بود...
22 شهريور 1393

دامادی جواد و سید حسین

دیشب دامادی پسرعموم جواد و پسرخاله سید حسین بود .تصمیم گرفتیم شروعجلسه جواد و آخر جلسه سید حسین باشیم .مامان فاطمه زهرا نوه خاله ام(همسایه طبقه بالای ما) لباس عروس براش گرفته بود و علی می گفت برا منم کت شلوار سیاه بگیرین تا بشیم عروس و داماد . من می خواستم یک کت شلوار سفید براش بدوزم اما نه الان . یه مدتی بگذره که بزرگتر بشه . اما مامانم وقتی علاقه زیاد علی به کت شلوار را دید ، براش خرید و گفت هر موقع خواستی تو براش سفید بدوز.     دامادی جواد تالار مهتاب دامادی سید حسین تالار پسران کریم ...
4 شهريور 1393

اولین روز کاری

امروز اولین روز کاری منه . خیلی خوشحالم اومدم سرکار ، کنار همکارام . دلم برای همگی تنگ شده بود حتی میز کارم . عاشق محل کارم هستم ، به خصوص حالا که بی نهایت لطف همکارای عزیزم را نسبت به خودم می بینم . خیلی خوشحالم خیلی ............... از این که خدا همیشه کارم را درست میکنه ( خدایا هزاران بار تو را شکر ) از امروز محمد سبحان با من میاد سرکارم ، پسرم با خاله فاطمه  مهمانسرای شرکت هستن و هر چند ساعتی میرم بهش شیر میدم . از خواهر گلم هم ممنونم و کلی شرمنده خواهرم هستم ( همشیره کی می خواهم زحمات تو را جبران کنم ،نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. خدا بهت جزای خیر بدهد) دیشب با علی صحبت میکردم که مدتی صبحا با هم بودیم و مهد نمی بردمت از فردا پسرم هر...
1 شهريور 1393

جمعه اي كه گذشت

چند وقتي بود كه هر شب پارك ميرفتيم و هر شب دعوت يك نفر بوديم . جالب اينجا بود دعوت هر كه بوديم همون پاركي ميرفتيم كه خودش مي گفت . شب اول دوت مهدي بوديم ، مهدي ما را پارك سمن برد . شب دوم دعوت مصطفي بوديم ، رفتيم پارك شهداي گمنام شب سوم دعوت فاطمه بوديم ، فاطمه هم ما رو برد پارك الهيه ( مامان بزرگ و خاله طيبه  و آرش و مادر خانومش هم بودن ) . مهدي پيشنهاد داد كه فردا جمعه بريم بيرون . ساعتاي 11 روز جمعه حركت كرديم به سمت آب ترش سربيشه . تا حالا هيچ كدوم ما نرفته بوديم ، فقط شنيده بوديم كه جاي خوبيه و نزديكتر از بقيه جاهاي پيشنهاد شده بود . ما هم به خيال خودمون كه مصطفي ياد داره پشت سرش مي رفتيم . اما اقا مصطفي هم ما را اشت...
26 مرداد 1393

علي كلاس ژيمناستيك مي رود

علي از كلاس ژيمناستيك اومده و خسته شده و خوابيده . جالب اينجاست وقتي بيدار شد مي گفت مامان دستا و پاهام درد ميكنه . فهميدم به خاطر حركات ورزشي هست كه انجام داده . براي همين حمام آب ولرم بردمش و ماساژش دادم تا خوب بشه .     ...
29 تير 1393